تبليغاتX
دوستت دارم ها
چرا نمی نویسم ؟ 
شاید خوانندگان من هرگز از من این سوال را نپرسیده باشند. ولی دوست دارم حداقل به خودم بابت این سوال جوابی داده باشم. دست و دلم به نوشتن نمی رود ! هیچ گاه انقدر آلوده ی روزمرّگی نشده بودم. هیچ وقت انقدر برای نوشتن تنبلی ام نگرفته بود. شاید دیگر امیدی ندارم. امیدی ندارم به اینکه کسی بخواند و توی دلش بگوید به به و تمام مشامش لبریز شود از عطر وجود احساس. شاید نمی دانم شاید ... .

|+|
نوشته شده توسط شهیار در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 22:2
لالا لالا دیگه بسه گل لاله 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیس،رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه؟

نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیا شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی آره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من،بیا تا من،نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!

لالا لالا دیگه بسه گل لاله

|+|
نوشته شده توسط شهیار در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 0:7
به اميد پيروزي 
|+|
نوشته شده توسط شهیار در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 18:45
گريه 

تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی
تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی

عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده
شال گردن خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده
عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده
شال گردنه خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده
تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه
تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کارمو گریه

تو ،‌ نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی
تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی

اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی
انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم

تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه
تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کارمو گریه

|+|
نوشته شده توسط شهیار در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:27
سال نو مبارك !  

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذ رنگی،

بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
|+|
نوشته شده توسط شهیار در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 1:7
پل 
داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .


سرش پایین بود . فقط صدای قدمهایش می آمد . دستش را در جیب برد ، دستمالی بیرون آورد چشم و صورتش را پاک کرد ، بعد نوک بینی . نفسش را محکم بیرون داد . صدای ماشین از دور آمد . نور چراغهایش خیابان را روشن کرد سریع رد شد . چیزی از آن بیرون افتاد یک کاسه یکبار مصرف ، روی لبه چرخید ، چرق چرق صدا داد ، رفت تا که خورد به لبه جدول ، آرام دور خود چرخید بعد سریع به پشت افتاد . دوباره فقط صدای قدمهایش می آمد . به کاسه كه رسید با نوک پا آن را برگرداند می دانست کاسه خالی است.

روی پل رسید ، بالای اتوبان ، در ردیف چراغهایی که در دور دست به هم می پیچیدند . روی لبه پل رفت آنطرفِ نرده ها ایستاد و دستانش را پشت نرده ها حلقه كرد ، سر و شانه اش خم شد بود . به پائین نگاه کرد . از هر بلندی گاهی یک ماشین می گذشت . یک سمت با نور سفید یک سمت با نور قرمز . دستانش را بالا آورد مستقیم موازات شانه ها ، چشمانش را بست . باد موهایش راتکان می داد ، پاهایش زیر لبه پل می لرزید . پنجه هایش را باز کرد ، دستمالي كه توي دستش مچاله شده بود از دستش افتاد ، با باد چرخید و پیچید تا که آخر افتاد وسط اتوبان ، کنار درختچه های نورسته .

پي نوشت :

اين داستانك نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز ذكر نماييد . با تشكر

|+|
نوشته شده توسط شهیار در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 0:17
تقديم به آنكه براي اولين بار دوستم داشت !  
|+|
نوشته شده توسط شهیار در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 2:45
و همين طور آمار بالا مي رود ... ! 
پيش خودم فكر مي كنم : "همين طور آمار بالا مي رود !" و چگونه است كه حرفي براي گفتن نداري ؟ تو را به چالش نمي كشم ؟ جذبه اي ندارم ؟ پس چرا مي آيي ؟ چرا بر مي گردي ؟ چرا براي مرتبه ي سوم مجدد مي بينمت ؟ اوه شايد اين تو نيستي ! ديگري است ... ! دوست داشتم مثل او مي بودم . مثل او آنقدر دوست و رفيق داشتم كه ... ! بگذريم . خسته شدم از اين بي احساسي . از اين تنهايي ، از اين از خود بيگانگي ! كاش اين هم تمام مي شد . آن وقت زير درخت بيد دوباره با اين دنيا پيوند مي خوردم ! كاش ...
|+|
نوشته شده توسط شهیار در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 1:21
عروس 


داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

ماشین گل کاری شده می آید می ایستد جلو خانه ، فیلمبردار دوان دوان می رود جلو ماشین بچه ها دور ماشین را می گیرند . میهمانها دست می زنند چند دختر جوان روی عروس و داماد نقل می پاشند ، داماد پیاده می شود در ماشین را برای عروس باز می کند .  عروس هم پیاده می شود . قصاب گوسفند را چهار دست و پا می گیرد می زند زمین ، با یک حرکت گلویش را می برد ، خون از گردن گوسفند می پاشد بیرون . عروس عقب می کشد که دامن سفیدش لکه دار نشود !  

مادر داماد می گوید : از روی خونش رد شین . داماد دست عروس را می گیرد می کشد جلو ، از روی خون رد می شوند عروس سرش پائین است . به جان دادن گوسفند نگاه می کند . مهمانها پشت عروس داماد را می افتند . گروه ارکستر شروع می کند به زدن آهنگ ، عروس و داماد به تبریک های اقوام جواب می دهند و روبوسی می کنند دور سالن را می زنند می روند روی دو صندلی بزرگ مخصوص می نشینند .

 

*******

روی میز رو به رو نشسته بود بلند شد . آمد بالای میز دختر و گفت : می تونم اینجا بنشینم دختر فقط نیم نگاهی به او کرد . پسر صندلی را کشید عقب نشست روبه روی او دختر بیرون را نگاه می کرد . به آسمان ابری .

پسر گفت : میشه به من نگاه کنید . دختر ، آرام سرش را چرخاند . پسر گفت : سلام اسم من امیرِ ، فکر هم نکنم بارون بیاد دختر خندید سرش را پایین انداخت . پسر دوباره گفت : یه قهوه دیگه با من می خورید ؟ دختر سرش را تکان داد . باران گرفت و او مجبور شد زیر چتر پسر تا دو خیابان بالاتر از خانه پیاده برود .

 

*******

عروس داماد ایستادند کنار کیک و به دختری نگاه می کنند که با چاقو می رقصد ، داماد چند اسکناس به او می دهد . چاقو را می گیرد چاقو با روبان قرمزی تزئین شده ، داماد دست عروس را می گیرد . می گذارد روی دسته چاقو و کیک را می برد .

وقتی رگ دستش را برید ، خون زد بیرون . روی لبه وان نشسته بود و بخار آب داشت تمام حمام را می گرفت سرش را تکیه داد به کاشیهای که هنوز سرد بودن چشمانش را بست دستش را گذاشت روی پایش .

خون از روی پنجه اش می ریخت میان رانهایش و از بر آمدگی عضله ساق پا می چکید روی کاشی سفید کف حمام . به امیر گفته بود که اگر برود خودش را می کشد . اما او خندیده بود و رفته بود . سردش شد . لرزید . چشمانش را باز کرد . وقتی از میان بخار ، خون ریخته شده میان پاها و کف حمام را دید . دیگر نتوانست منتظر بنشیند تا بمیرد . زده بود بیرون مادرش اول ملافه ای رویش انداخته تا کسی از پنجره او را لخت نبیند پدرش هم گفت تمام خانه خونی و نجس شده فرزانه وقتی فهمیده بود چرا آن کار را کرده گفته بود :

دیونه هزار راه وجود داره . بعد به شوهرش زنگ زده بود ، اقوام یکی یکی می آیند به عروس و داماد هدیه می دهند .

هر وقت النگویی به دست عروس می کنند جای زخمش تیر می کشد و او مجبور می شود بخندد و تشکر کند . فرزانه گردنبندی دور گردنش می اندازد و شوهرش هم از پشت سر فرزانه تبریک می گوید و سرش را همان جور تکان می دهد که بعد از عمل گفته بود ، خیالتون راحت باشه !

وقتی می روند داماد به عروس می گوید . شوهر دوستت ، دکتر چی هستند .؟عروس مکث می کند . می گوید : جراح ، جراحه .

داماد از هدیه مهمانهای بعدی تشکر می کند ، بچه ها بغل مادرهایشان به خواب می روند . ارکستر هم وسایلش را جمع می کند ، میهمانها از عروس و داماد خداحافظی می کنند . داماد دست عروس را می گیرد . اقوام نزدیک دورشان را می گیرند .مادر عروس گریه می کند ، یکی از اقوام داماد بیا برویم را برایشان می خواند

داماد دست عروس را می گیرد . از پله ها می روند بالا . به پاگرد که می رسند داماد دست تکان می دهد عروس نگاه می کند به داماد . داماد در خانه را می بندد عروس اطراف خانه می گردد .

داماد می افتد روی تخت می گوید : آخیش چقدر خسته شدیم ، تو چطوری ؟

عروس آرام می گوید : خوبم !

داماد می گوید : بیا اینجا عروس من .

عروس می رود می ایستد . بالای تخت . داماد دستش را می گیرد می بوسد .

پسر هم اول دستش را بوسید گفت : ممنونم که اومدی پیشم !

دختر خندید . پسر بلند شد ایستاد رو به روی دختر زل زد تو چشمهاش ،

مردمک چشمهایش سریع و ریز تکان می خوردند . دهانش باز مانده بود . نفس نفس می زد . سینه هایش تکان می خورد ، پسر او را بوسید . دختر دست انداخت دور گردن پسر . او هم خم شد روی دختر اولین چیزی که فهمید جریان مایع گرمی میان پاهایش بود از میان رانهایش دست زد . وقتی نوک انگشتان خونی اش را دید جیغ کشید پسر دست گذاشت روی دهانش . در گوشش آرام گفت . تو مال منی تو تا ابد مال منی آرام دستش را از روی دهان دختر برداشت . او بلند نفس کشید داماد چند برگ دستمال کاغذی کند . خون را پاک کرد و دستمال را پرت کرد آنطرف به پشت افتاد روی تخت ، نفس نفس می زد . عروس پشت کرد به داماد نگاه کرد به دستمال خونی اول آرام خندید . بعد بلند گریه کرد داماد دست کشید روی سرش و موهایش را نوازش کرد . او بلند تر گریه کرد !


: پي نوشت


اين داستان نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز ذكر نماييد . با تشكر

|+|
نوشته شده توسط شهیار در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 18:44
كجاس بگو ؟! 


کجاس بگو
اون که برات می مرده کو
اون که قسم می خورده که دوسِت داره
اما به جاش با یه قسم هرچی که داشتی برده کو
تنها شدی
باز تف سربالا شدی
گذاشت و رفت، دیدی دوسِت نداشت و رفت
کجاس بگو
اون که برات می مرده و هرچی که داشتی برده کو
اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید
اون که دل ساده و تنهاتو به صُلابه کشید
یادت باشه منتظر اون که میگه دردتو می دونه نشی
حرفاشو باور نکنی، هرکی بیاد نمک به زخمت می زنه
ساده ی دلداده ی من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی

پي نوشت :
محسن چاووشي يكي از خوانندگان نسل جديد است كه با صداي گيراي خود و شعر هايي با مضامين عاشقانه و زيبا چندي است كه جاي خود را در ميان نسل جوان باز كرده است . وي كه تا همين اخير آلبوم هاي خود را زير زميني و بدون مجوز انتشار مي داد بالاخره توفيق يافت كه اثر جديد خود را با نام "يك شاخه نيلوفر" و با مجوز وزارت ارشاد به هموطنان خود ارائه كنند . از كار هاي موفق قبلي وي به آلبوم هاي "موسيقي متن فيلم سنتوري" و "متاسفم!" مي توان اشاره كرد .
آهنگ "كجاس بگو ؟!" درد دل او با خود است . فرياد اعتراض او به تنهايي است ! قِصه ي غُصه ي دوستت دارم شنيدن دروغين و بي وفايي است . شنيدن آن را به شما حتماً پيشنهاد مي كنم .
براي شنيدن كليك كنيدمحسن چاووشي در ويكيپديا
|+|
نوشته شده توسط شهیار در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 23:5