دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو، سرش پایین بود
. فقط صدای قدمهایش می آمد . دستش را در
جیب برد ، دستمالی بیرون آورد چشم و صورتش را
پاک کرد ، بعد نوک بینی . نفسش را محکم بیرون داد . صدای ماشین از
دور آمد . نور چراغهایش خیابان را روشن کرد سریع رد شد .
چیزی از آن بیرون افتاد یک کاسه یکبار
مصرف ، روی لبه چرخید ، چرق چرق صدا داد ، رفت تا که خورد به لبه
جدول ، آرام دور خود
چرخید بعد سریع به پشت افتاد . دوباره فقط
صدای قدمهایش می آمد . به کاسه كه رسید با نوک
پا آن را برگرداند می دانست کاسه خالی است. روی پل رسید ،
بالای اتوبان ، در ردیف چراغهایی که در دور دست به هم می پیچیدند . روی لبه پل
رفت آنطرفِ نرده ها ایستاد و دستانش را پشت نرده ها حلقه كرد ، سر و شانه اش
خم شد بود . به پائین نگاه کرد . از هر بلندی
گاهی یک ماشین می گذشت . یک سمت با نور سفید یک سمت با نور قرمز . دستانش
را بالا آورد مستقیم موازات شانه ها ، چشمانش را بست . باد موهایش راتکان می
داد ، پاهایش زیر لبه پل می لرزید . پنجه هایش را باز کرد ، دستمالي كه توي دستش مچاله شده بود از دستش افتاد
، با باد چرخید و پیچید تا که آخر افتاد وسط اتوبان ، کنار درختچه های
نورسته . پي نوشت : اين داستانك
نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي
به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز
ذكر نماييد . با تشكر
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سيا،
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


