دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
این وصله ها به من نمی چسبد . خودت تو هم خوب می دانی که این ها همه اش بهانه است. در خلوت خودت با وجدانت حرف می زنی اینچنین که با من حرف می زنی ؟ ای کاش اینجور بود ، ای کاش ... ! برعکس دیدمت ! می دانم برای همیشه دست نیافتنی شدی و اینجا آخرین مأمنی است که می توانم به آن پناه ببرم . دیگر نمی خواهم اول هر داستانی بگویم (( این داستان کاملاً تصادفی نوشته شده و نام ها در آن بی معنی اند )) تصمیم خودم را گرفته ام . اینبار یک دست و بی غل و غش می نشینم و می گویم . اما خوب می دانم که برای همیشه دست نیافتنی شدی . هنوز هم دلم برای دیدنت تنگ می شود ، می دانم این اخیر هم این نعمت را کامل از من گرفتی تنها دلخوشی ای که باقیمانده بود ، اما خیالی نیست باید این را هم تجربه می کردم . یک شب پاییزی که باز بغض گلو را می فشارد . وقتی از گریستن لبریز می شوی و مرد بودن ات دستگیری ات نمی کند . نمی دانم این شعرم را خواهی خواند یا نه ؟ اما پرنده که باشی آسمان که نباشد حال مرا می فهمی ، اگر مرد باشی . یاسر هدایتی - تهران (برگرفته از دفتر خاطرات غبار گرفته ی دوستی که تنها ماند)
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


