تبليغاتX
دوستت دارم ها

دوستت دارم ها

! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

ببین !

این وصله ها به من نمی چسبد .

خودت تو هم خوب می دانی که این ها همه اش بهانه است.

در خلوت خودت با وجدانت حرف می زنی اینچنین که با من حرف می زنی  ؟

ای کاش اینجور بود ، ای کاش ... !


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 1:51 توسط شهیار| |

دلم برایت تنگ شده است ، می دانی چه تنگ ترش می کند ؟ می دانم که دلت برایم تنگ نشده است !


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 1:11 توسط شهیار| |

خودم هم تعجبم می گیرد ، باز هم حال هوای گذشته به سرم زده ، انگار مثل همین دیروز شدم که تراوشات ذهنم راهی به جز حک شدن روی صفحه ی نمایشگر و ماندگاری به پهنه ی وبلاگم ندارند . این حس یعنی بازگشت همه ی آن توهمات ، یعنی گفتن همه ی درد دل های بی کسی ، دیگر مهم نیست ، کسی می خواند یا نمی خواند ، مهم منم که باز هم آمده ام که بگویم .

برعکس دیدمت ! می دانم برای همیشه دست نیافتنی شدی و اینجا آخرین مأمنی است که می توانم به آن پناه ببرم . دیگر نمی خواهم اول هر داستانی بگویم (( این داستان کاملاً تصادفی نوشته شده و نام ها در آن بی معنی اند )) تصمیم خودم را گرفته ام . اینبار یک دست و بی غل و غش می نشینم و می گویم . اما خوب می دانم که برای همیشه دست نیافتنی شدی . هنوز هم دلم برای دیدنت تنگ می شود ، می دانم این اخیر هم این نعمت را کامل از من گرفتی تنها دلخوشی ای که باقیمانده بود ، اما خیالی نیست باید این را هم تجربه می کردم . 

یک شب پاییزی که باز بغض گلو را می فشارد .


نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 1:0 توسط شهیار| |

پرنده که باشی ، آسمان که نباشد ،نمی دانم حال مرا می فهمی یا نه ؟

وقتی از گریستن لبریز می شوی و مرد بودن ات دستگیری ات نمی کند .

نمی دانم این شعرم را خواهی خواند یا نه ؟

اما پرنده که باشی آسمان که نباشد حال مرا می فهمی ، اگر مرد باشی .

یاسر هدایتی - تهران

(برگرفته از دفتر خاطرات غبار گرفته ی دوستی که تنها ماند)


نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 14:45 توسط شهیار| |

All rights reserved to Mahyar Pasarzangene