تبليغاتX
دوستت دارم ها - داستان

دوستت دارم ها

! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند

داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .


سرش پایین بود . فقط صدای قدمهایش می آمد . دستش را در جیب برد ، دستمالی بیرون آورد چشم و صورتش را پاک کرد ، بعد نوک بینی . نفسش را محکم بیرون داد . صدای ماشین از دور آمد . نور چراغهایش خیابان را روشن کرد سریع رد شد . چیزی از آن بیرون افتاد یک کاسه یکبار مصرف ، روی لبه چرخید ، چرق چرق صدا داد ، رفت تا که خورد به لبه جدول ، آرام دور خود چرخید بعد سریع به پشت افتاد . دوباره فقط صدای قدمهایش می آمد . به کاسه كه رسید با نوک پا آن را برگرداند می دانست کاسه خالی است.

روی پل رسید ، بالای اتوبان ، در ردیف چراغهایی که در دور دست به هم می پیچیدند . روی لبه پل رفت آنطرفِ نرده ها ایستاد و دستانش را پشت نرده ها حلقه كرد ، سر و شانه اش خم شد بود . به پائین نگاه کرد . از هر بلندی گاهی یک ماشین می گذشت . یک سمت با نور سفید یک سمت با نور قرمز . دستانش را بالا آورد مستقیم موازات شانه ها ، چشمانش را بست . باد موهایش راتکان می داد ، پاهایش زیر لبه پل می لرزید . پنجه هایش را باز کرد ، دستمالي كه توي دستش مچاله شده بود از دستش افتاد ، با باد چرخید و پیچید تا که آخر افتاد وسط اتوبان ، کنار درختچه های نورسته .

پي نوشت :

اين داستانك نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز ذكر نماييد . با تشكر


نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:17 توسط شهیار| |



داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

ماشین گل کاری شده می آید می ایستد جلو خانه ، فیلمبردار دوان دوان می رود جلو ماشین بچه ها دور ماشین را می گیرند . میهمانها دست می زنند چند دختر جوان روی عروس و داماد نقل می پاشند ، داماد پیاده می شود در ماشین را برای عروس باز می کند .  عروس هم پیاده می شود . قصاب گوسفند را چهار دست و پا می گیرد می زند زمین ، با یک حرکت گلویش را می برد ، خون از گردن گوسفند می پاشد بیرون . عروس عقب می کشد که دامن سفیدش لکه دار نشود !  

مادر داماد می گوید : از روی خونش رد شین . داماد دست عروس را می گیرد می کشد جلو ، از روی خون رد می شوند عروس سرش پائین است . به جان دادن گوسفند نگاه می کند . مهمانها پشت عروس داماد را می افتند . گروه ارکستر شروع می کند به زدن آهنگ ، عروس و داماد به تبریک های اقوام جواب می دهند و روبوسی می کنند دور سالن را می زنند می روند روی دو صندلی بزرگ مخصوص می نشینند .

 

*******

روی میز رو به رو نشسته بود بلند شد . آمد بالای میز دختر و گفت : می تونم اینجا بنشینم دختر فقط نیم نگاهی به او کرد . پسر صندلی را کشید عقب نشست روبه روی او دختر بیرون را نگاه می کرد . به آسمان ابری .

پسر گفت : میشه به من نگاه کنید . دختر ، آرام سرش را چرخاند . پسر گفت : سلام اسم من امیرِ ، فکر هم نکنم بارون بیاد دختر خندید سرش را پایین انداخت . پسر دوباره گفت : یه قهوه دیگه با من می خورید ؟ دختر سرش را تکان داد . باران گرفت و او مجبور شد زیر چتر پسر تا دو خیابان بالاتر از خانه پیاده برود .

 

*******

عروس داماد ایستادند کنار کیک و به دختری نگاه می کنند که با چاقو می رقصد ، داماد چند اسکناس به او می دهد . چاقو را می گیرد چاقو با روبان قرمزی تزئین شده ، داماد دست عروس را می گیرد . می گذارد روی دسته چاقو و کیک را می برد .

وقتی رگ دستش را برید ، خون زد بیرون . روی لبه وان نشسته بود و بخار آب داشت تمام حمام را می گرفت سرش را تکیه داد به کاشیهای که هنوز سرد بودن چشمانش را بست دستش را گذاشت روی پایش .

خون از روی پنجه اش می ریخت میان رانهایش و از بر آمدگی عضله ساق پا می چکید روی کاشی سفید کف حمام . به امیر گفته بود که اگر برود خودش را می کشد . اما او خندیده بود و رفته بود . سردش شد . لرزید . چشمانش را باز کرد . وقتی از میان بخار ، خون ریخته شده میان پاها و کف حمام را دید . دیگر نتوانست منتظر بنشیند تا بمیرد . زده بود بیرون مادرش اول ملافه ای رویش انداخته تا کسی از پنجره او را لخت نبیند پدرش هم گفت تمام خانه خونی و نجس شده فرزانه وقتی فهمیده بود چرا آن کار را کرده گفته بود :

دیونه هزار راه وجود داره . بعد به شوهرش زنگ زده بود ، اقوام یکی یکی می آیند به عروس و داماد هدیه می دهند .

هر وقت النگویی به دست عروس می کنند جای زخمش تیر می کشد و او مجبور می شود بخندد و تشکر کند . فرزانه گردنبندی دور گردنش می اندازد و شوهرش هم از پشت سر فرزانه تبریک می گوید و سرش را همان جور تکان می دهد که بعد از عمل گفته بود ، خیالتون راحت باشه !

وقتی می روند داماد به عروس می گوید . شوهر دوستت ، دکتر چی هستند .؟عروس مکث می کند . می گوید : جراح ، جراحه .

داماد از هدیه مهمانهای بعدی تشکر می کند ، بچه ها بغل مادرهایشان به خواب می روند . ارکستر هم وسایلش را جمع می کند ، میهمانها از عروس و داماد خداحافظی می کنند . داماد دست عروس را می گیرد . اقوام نزدیک دورشان را می گیرند .مادر عروس گریه می کند ، یکی از اقوام داماد بیا برویم را برایشان می خواند

داماد دست عروس را می گیرد . از پله ها می روند بالا . به پاگرد که می رسند داماد دست تکان می دهد عروس نگاه می کند به داماد . داماد در خانه را می بندد عروس اطراف خانه می گردد .

داماد می افتد روی تخت می گوید : آخیش چقدر خسته شدیم ، تو چطوری ؟

عروس آرام می گوید : خوبم !

داماد می گوید : بیا اینجا عروس من .

عروس می رود می ایستد . بالای تخت . داماد دستش را می گیرد می بوسد .

پسر هم اول دستش را بوسید گفت : ممنونم که اومدی پیشم !

دختر خندید . پسر بلند شد ایستاد رو به روی دختر زل زد تو چشمهاش ،

مردمک چشمهایش سریع و ریز تکان می خوردند . دهانش باز مانده بود . نفس نفس می زد . سینه هایش تکان می خورد ، پسر او را بوسید . دختر دست انداخت دور گردن پسر . او هم خم شد روی دختر اولین چیزی که فهمید جریان مایع گرمی میان پاهایش بود از میان رانهایش دست زد . وقتی نوک انگشتان خونی اش را دید جیغ کشید پسر دست گذاشت روی دهانش . در گوشش آرام گفت . تو مال منی تو تا ابد مال منی آرام دستش را از روی دهان دختر برداشت . او بلند نفس کشید داماد چند برگ دستمال کاغذی کند . خون را پاک کرد و دستمال را پرت کرد آنطرف به پشت افتاد روی تخت ، نفس نفس می زد . عروس پشت کرد به داماد نگاه کرد به دستمال خونی اول آرام خندید . بعد بلند گریه کرد داماد دست کشید روی سرش و موهایش را نوازش کرد . او بلند تر گریه کرد !


: پي نوشت


اين داستان نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز ذكر نماييد . با تشكر


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:44 توسط شهیار| |

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

ترس و لرز تمام وجودم و شک عمیقی تمام روح و فکرم را فرا گرفته . قبلا داستانهای زیادی خوانده بودم که کشیشانی به این مرگ من دچار شده اند و همیشه خندیده بودم ولی این بار انگار برای خودم پیش آمده بود . ابتدا گذاشتم پای تفکرات و تصورات و زود گذر فرضش کردم ولی اینطور نبود . این شک روز به روز ریشه می دوانید و دیگر به مرز جنون رسیده بودم . مریضی ای بود که اگر چه درد نداشت ولی مثل سرطان ، ذره ذره آبم می کرد و ریشه ام را از درون خشک می کرد . دارم تلاش میکنم ، ببینیم این شک از کجا شروع شد ، شاید از همان ملاقات که نیمه های شب صورت گرفت .
پوست سفید و لبخندش هیچوقت از جلوی چشمانم دور نمی شود . چشمانی که وقتی بیشتر دقت می کردی ، شراره هایی از کودکی نیمه تمام و سادگی و شیطنت پشتش می دیدی . حس عجیبی داشت این چشم ها . موهای تیره رنگ و لب های سرخی که بوسه ای الهی می طلبید و نمی توانستی شهوانی به آن بنگری و فقط وقتی به خلوص کامل قلبی می رسیدی ، می توانستی ایمانت را با آن کامل کنی و عروج را تجربه کنی . شالی که حجاب موها شده بود و زیبایی این فرشته را چندین برابر می کرد . انگشتانش ، هنری داشت که می توانست هر نا مصرفی را به ونوسی تبدیل کند و با کشیدن بر روی سرت ، تو را تا ابد از هر عذابی و عشقی کج ، محافظت کند . دوست داشتی ساعت ها ، لبانت را روی دستانش می گذاشتی و عشقبازی می کردی . به خدا می رسیدی و طعم آرامشی ابدی را به روحت می خوراندی .
خسته بود . خستگی از خوبی و کشیدن بار دیگران . دوست داشتم برای او کاری کنم . کاری که به آرامش برساندش ولی نمی دانستم چه کار . شاید اگر شانه ای می شدی برای روح خسته اش ، می توانستی سر سوزنی ، آرامش به او ببخشی ولی او اصلا متعلق به زمان نبود و در مکان خاصی جای نمی گرفت . دوست داشت برای همه باشد ولی برای خودش اول . سخت بود . انتخاب بین خود و دیگران . خودت مهم تر بودی ولی دلت با دیگران بود . بارها آرزو کردم که ای کاش همسری نداشت تا می توانستم برای روح خسته اش ، مامنی محکم باشم و آرامش ابدی به او بدهم ولی دلم راضی نمی شد . وقتی که بعد از ساعت ها حرف زدن رفت و نگاه آخرش را هم در پس تاریکی گم کردم ، زندگی ام بهم ریخت و شک شروع شد . آیا باید او را تنها می گذاشتم ؟ آیا باید مامنش می شدم در حالیکه متعلق به من نبود و محرم نبودم ؟ اصلا خدا چرا مرا از چنین تجربه ای نهی کرده بود ؟ فقط به دلیل داشتن شوهر باید او را تنها می گذاشتم و لبانش را نمی بوسیدم ؟ شک ، شک ، شک . به اینکه بین چیزی که دلم گواهی می داد پاک ترین حس عالم است و چیزی که قانون به من تحمیل کرده بود ، کدام را باید انتخاب می کردم ؟ تنها گذاشتن او ، یا گناه خودم ؟ اصلا این گناه بود ؟ شاید او هم می خواست ، شاید او هم به این فکر می کرد که می توانست ساعتی بدون زمان و مکان ، در بغل من باشد و تجربه ای از حس معنوی و آسمانی تمام وجودش را پر کند . از آن شب این شایدها و تابوها ، ایمانم را سست کرد . ترس داشتم همراه با لرز . سورن را حالا می فهمیدم ، با عمق وجود . ایمانم از بین رفته بود . شاید خدا را مانعی در مقابل دلم می دیدم ، دل حیوانی ام نه ، دل آسمانی ام . همانی که هر کسی را به درونش راه نمی دادم و فقط جای خدا و مادر و ایمان و خاک و عشق بود . باید انتخاب می کردم بین مانع و دل . وقتی به دو راهی می رسی ، هر چقدر بیشتر روحت شکنجه شود ، بیشتر لذت می بری ، درست مانند عشق . خرده خرده خودت را آب می کنی ولی لذتش در تمام وجودت ، گرما می گستراند . لذتی آمیخته با ارضای روحی و شکنجه اعصاب . به آخر خط که می رسی و دیگر روحت از این شکنجه ها ارضا نمی شود باید خودت را بکشی تا روحت را برای همیشه سرگردان کنی . شاید جایی بین زمین و زمان . بهشت و دوزخ . برزخی که می توانست دوباره روحت را با هر چه نیرو است ارضا کند و تو لذت ببری . لذتی آمیخته با دردهای وحشتناک . خب من این درد را می خواستم پس خودم را از پنجره پایین انداختم . همین .


نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:46 توسط شهیار| |

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

زن نگاهی به مرد کرد و با انگلیسیِ دست و پا شکسته ای گفت : چرا مشروبتو نمی خوری ؟ غم و غصه در نگاه مرد موج می زد . او که به سکوت کردن عادت کرده بود این بار هم سکوت کرد ، اما پشیمان شد و پرسید : اهل کجایی ؟

زن جواب داد : می خوره کجایی باشم ؟

- آسیای شرقی شاید هم همین خاورمیانه یه جایی شبیه به مثلاً تاجیکستان !

- نزدیک گفتی من ایرانی ام !

- پس باید فارسی بلد باشی !

این بار با لهجه ی زیبای فارسی پاسخ داد : البته که بلدم !

انگار که دنیا را به او داده بودند که یک هموطن را در کشوری غریب یافته بود .

- برای یک شب چقدر می گیری ؟!

- زن با لبخند پاسخ داد . حالا که هموطن هستیم باهات کمتر حساب می کنم شما دویست درهم بده .

مرد با تعجب گفت : دویست درهم ! چه خبره بابا .

- چی فکر کردی ؟ از شیخ های اینجا کمتر از پونصد درهم نمی گیریم !

- پس بی خود نیست که می گن دبی پولدار ترین شیخ نشین خلیج فارسه .

- تازه این که چیزی نیست تا بیست هزار درهم برای دختر باکره می دن ! راستی امشب توی کدوم هتل می خوابی ؟

- ولخرجی کردم امشب توی بهترین هتل دنیا می خوابم ، برج العرب !

زن خندید و گفت : پس نباید دویست درهم برات خیلی مهم باشه .

مرد هم خندید .

سوار ماشین که شدند زن پرسید : نگفتی چرا اومدی اینجا ؟

مرد با بی میلی گفت : بماند ، شاید بعداً برات تعریف کردم .

وارد هتل که شدند بی اختیار زیبایی هتل حیرانشان کرد .

مرد پرسید : چیه تا حالا برج العرب نیومدی !؟ تو که می گفتی با شیخ ها می پَری !

- آقای مهم ، قصر های شیخ ها صد برابر از اینجا مجلل تره !

مرد به خدمتکار هتل گفت : اتاق 207a لطفاً .

کمی طول کشید تا آسانسور به طبقه ی همکف رسید و پس از مدت کوتاهی در اتاق 207a بودند . زن کیفش را روی میز گذاشت و لباس هایش را عوض کرد و شروع به آرایش کردن کرد حالا خیلی زیباتر شده بود .

مرد هم لباس هایش را عوض کرده بود ، نور هالوژن فضای خاصی را ایجاد کرده بود . زن دستش را دور گردن مرد انداخت و گفت : تعریف کن .

- چی رو ؟

- که چرا اومدی اینجا ؟

- آخه خیلی طولانیه وقت واسه اون کار نمی مونه ها !

و اینبار هر دو خندیدند .

مرد روی تخت دراز کشید و زن سرش را روی شانه هایش گذاشت .

- وقتی که بیست سالم شد اصرار های خانواده ام برای زن گرفتنم زیاد شد . نمی دونستم باید چی کار کنم . اصرار هاشون مدام مثل پتک توی سرم کوبیده می شد که تو به راه خلاف کشیده می شی و آدم باید زود سرش بره تو زندگی تا هوس کار خلاف نکنه . خلاصه اصرارهاشون کار خودش رو کرد و مجبورم کردن که با دختر خاله ام ازدواج کنم . دختری که از لحاظ زیبایی هیچ کم و کسری نداشت ولی زندگی ای که ما شروع کرده بودیم یک اشکال کوچیک داشت ، من و دختر خاله ام همدیگر رو دوست نداشتیم و این ازدواج کاملاً اجباری بود . از همون اول توی محبت کردن به همدیگه هم مشکل داشتیم چه برسه به مسائلی که برای حلشون توی زندگی نیاز به تجربه هست .

مدتی گذشت و من توی خودم احساس می کردم که دارم کم کم بهش علاقه مند می شم ، اما هر چی که من به علاقه ام افزوده می شد ، علاقه ی اون کمتر می شد . رفتارش تغییر کرده بود احساس می کردم که رفتارش مشکوک شده ، به تلفن ها پنهانی جواب می داد ولی من کسی نبودم که بهش شک کنم یعنی نمی خواستم که شک کنم .

یه روز زودتر از سر کار بر گشتم و یه دسته گل براش خریدم ، اما وقتی که در خونه رو باز کردم دیدم که در ورودی نیمه بازه ، سعی داشتم غافلگیرش کنم و یهویی گل ها رو بهش بدم اما متوجه شدم که صدای یه مرد غریبه هم از داخل اتاق خواب می آد . کمی که دقت کردم ... .

و به اینجا که رسید بغض مرد ترکید و نگذاشت حرفش تمام شود .

زن با نگرانی گفت : ببین ، نمی خواستم ناراحتت کنم !

- نه ، نه ! ببخشید نتونستم خودم رو کنترل کنم .

و ادامه داد .

- سعی کردم خودم رو هر جور شده از اون صحنه ی کثیف دور کنم ، اول خیلی گریه کردم اما پیش خودم گفتم که گریه کردن دردی رو دوا نمی کنه . اون روز دیرتر از همیشه به خونه برگشتم . فردای اون روز زنم رو فرستادم خونه ی پدرش و تمام اموالم رو پول نقد کردم و تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم و نزدیک ترین و بهترین جایی که به فکرم رسید امارات بود . حالا هم که اینجا هستم .

- و چرا اومدی دیسکو ؟

- من از روزی که ازدواج کردم یک بار اون طور که می خواستم س*ک*س نداشتم و حالا می خوام داشته باشم ، خنده داره حتی یک بار هم از یک زن نشنیدم که بگه دوستت دارم !

و دوباره گریه امانش نداد .

زن بغلش کرد و موهایش را نوازش داد . یک قطره اشک از چشمانش روی صورت مرد چکید .

- تو چرا گریه می کنی ؟

زن سعی کرد که چشمانش را پنهان کند ، اما نمی توانست . با صدایی لرزان گفت : دوستت دارم !

و بوسه لب هایش را بست . لب های زن طعم شیرینی داشت ، چیزی شبیه به عسل !

مرد گفت : نمی خوام بهم ترحم کنی ، تو باید پولت رو بگیری .   

زن چیزی نگفت . مرد از توی کیفش چند تا 50 درهمی درآورد و به زن داد . تازه از صرافی گرفته بودشان .

زن لباس های مرد را درآورد مرد هم همین طور و ... .

آلارم موبایل مرد بیدارش کرد . با رخوت سعی کرد از خواب بیدار شود ، انگار که کتک حسابی ای خورده باشد تمام بدنش درد می کرد . سعی کرد با دستش دنبال زن بگردد ولی او کنارش نبود . خیلی سریع بلند شد و پیراهنش را پوشید . توی اتاق دنبالش گشت ولی او رفته بود . توجه مرد به میز آرایش جلب شد . کنار آینه چهار پنجاه درهمی افتاده بود .


نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:24 توسط شهیار| |

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

 

شهاب آخرین شرط را هم قبول کرد . 800 سکه ! خیلی زیاد بود ، به خصوص برای کسی با شرایط او اما شهاب به هر قیمتی آرزو را می خواست ، تمام آرزویش داشتن آرزو بود . از روزی که او را در محل کارش دیده بود خواب و خوراک نداشت تمام زندگی اش شده بود آرزو . " آرزو این طور گفت ، آرزو اون طور گفت . آروز این کارو کرد و ... "

- آخه چرا قبول کردی ؟ می ذاشتی لااقل یه کمی چک و چونه بزنیم شاید می شد یه 100 تا 200 تا ازش کم می کردیم .

- پدر من مگه جنس دارین معامله می کنین ، شما بازاری ها هم همش حرف خودتون رو می زنین . خیالتون راحت باشه آقا جون اولاً مطمئن باشین از مال شما مایه نمی ذارم ، خودم به اندازه کافی پول توی دست و بالم هست . ثانیاً اگه من بخوام آرزو رو اذیت کنم تا بخواد از من جدا بشه و طلاق بگیره ، بهتره که همه ی زندگیم آتیش بگیره ! اصلاً چرا همش شما نفوس بد می زنین اومدیم و ما دو تا 100 سال با هم زندگی کردیم و از گل نازکتر به هم نگفتیم ! ها ؟!

و صدای زنگ تلفن صحبتش را قطع کرد .

- سلام آرزو خانم حال شما خوبه ؟ مادر خوبن ؟ سلامت باشین . گوشی خدمتتون . شهاب ، شهاب ! آرزوه مامان .

- الو ... سلام ، چطوری ؟

- سلام ، واقعاً شرمنده ام اگه به خود من بود که ... !

- نمی خواد چیزی بگی بابا ، حالا کی مهریه رو داده کی گرفته ، 800 تا که چیزی نیست ، شما جون بخواه !

- خلاصه اگه پدر و مادرت ناراحت شدن یه کاریش بکن . راستی هفته ی دیگه باید کارت ها رو پخش کنیم ... .

...

...

...

- آقای شهاب وکیلی شما اینجا رو امضا کنین خانم آرزو تسلیمی شما هم اینجا رو امضا کنین .

- ببخشید جناب من می خواستم یه سوالی بپرسم . آرزو من چندمی ام ؟

- آقای قاضی من باید کجا رو امضا کنم ؟!

- شما اینجا و آقای وکیلی شما هم اینجا رو ... . خوب دیگه شما از الان به هم نامحرمید !

- ببین آرزو من برات واقعاً متأسفم !

- چیه آقا شهاب ، کار که عیب و ننگ نیست ! اینم یه جورشه !

- اما من هنوز دوستت دارم آرزو ، من و تو می تونستیم با هم بهتر از این باشیم !

و گریه نگذاشت که حرفش تمام شود .

- ببین پسر خوب این حرف ها مال تو قصه ها و فیلم هندیاست !

- باشه مال فیلم هندیاست . خداحافظ !

- امیدوارم یه زنه خوب گیرت بیاد سعی کن این 800 سکه رو هم بی خیال شی ، فرض کن ورشکست شدی یا یه چیزی تو این مایه ها !!!

...

...

...

خوب عزیزم قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید . دیگه بخواب دخترم !

- بابا جون .

- چیه بابا ؟

- واقعاً عشق ماله تو قصه ها و فیلم هندیاست !

- نه عزیزم عشق توی این دوره مال آدم های عاقله .

و توی دلش گفت : آره بابا ماله تو قصه ها و فیلم هندیاست !

- شب بخیر بابا .

- شب بخیر آرزو جون !


نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:11 توسط شهیار| |

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

- بیدار شو ! مگه نمی آی دانشگاه ؟

با رخوت چشمانش را باز کرد .

- چرا الان حاضر می شم .

در تمام مدت آماده شدنش به کارنامه و اینکه اگر دوباره مشروط شود اخراج می شود فکر می کرد ، اینقدر این مسئله فکر او را مشغول کرده بود که اصلاً متوجه نشد راه خانه تا دانشگاه را چطور رفته است  . قبل از رسیدن به حراست چادر مشکی اش را از کیفش در آورد و سرش کرد . حالا دم در اتاق مدیر گروه بود . یکراست سر میزی رفت که خیلی شلوغ بود .

- اه لعنتی ! دو نمره بهم کم داده !

- اینو نگاه معدلش A شده !

چشمانش مدام به روی میز می دوید ، وقتی اسم خودش را دید ته دلش خالی شد . کارنامه را برداشت . چند لحظه ی اول هیچ جا را نمی دید . دستانش بدجوری می لرزید ، تمام تنش خیس عرق بود . نه ((یازده و بیست و پنج صدم)) اینبار هم مشروط شده یود . او را اخراج می کردند ! صدای پدرش را می شنید که به او بدترین سر کوفت ها را می زد و تهدید می کرد که او را به هر ولگردی که در خانه را بزند شوهر می دهد . صدای زمین خوردنش بقیه را متوجه او کرد .

وقتی در درمانگاه دانشگاه بهوش آمد ، دوستش را بالای سرش دید .

- دیگه همه چی تموم شد مشروط شدم !

- نه بابا اینطور هم نیست می ریم با استادا حرف می زنیم درست میشه ، دکتر گفته تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشی .

یک ساعت بعد با هم پیش چند نفر از استاد ها رفتند ولی انگار برای هیچ کسی اخراج شدن او مهم نبود .

-بیا بریم خاک تو سرشون ! حالا اگر براشون یه کم ناز و غمزه می کردیم بیست هم می دادن ! کثافت های ... .

- تو برو خوابگاه من برم با چند نفر دیگه صحبت کنم ببینم چکار می کنم .

- باشه خداحافظ .

حدوداً ساعت سه بود ، دانشگاه خلوت تر از همیشه نشان می داد .

حالا دم در اتاق مدیر گروه بود . تق تق تق

- بفرمایید .

- سلام استاد .

- سلام حال شما ؟! این ترم چیکار کردین ؟

- استاد مشروط شدم .

- جداً ! واقعاً متاسفم فکر کنم اخراج بشین . ترم قبل هم مشروط ثبت نام کرده بودین درسته ؟

و نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد . با گریه پاسخ داد :

- بله استاد .

- خیلی خب حالا گریه نکنین ، کاریه که شده .

- استاد بدبخت شدم !

- خوب تقصیر خودتونه باید بیشتر تلاش می کردین .

- یعنی راهی نیست .

- با استاداتون صحبت کردین ؟

- بله ، ولی بی فایده بود .

- خب متاسفم !

- یعنی هیچ راهی نیست .

برقی در چشمان مدیر گروه درخشید .

- البته خب شاید بشه یه کارایی کرد ولی ... ولی بستگی به شما داره !

- به من ؟ استاد من حاضرم هر کاری بکنم فقط مشروط نشم !

- پس من توی آزمایشگاه منتظرتون هستم !

- اما استاد یعنی آخه ... .

- اما نداره نذارین حرفمو کلاً پس بگیرم !

نیم ساعت بعد وقتی در آزمایشگاه پشت سرش قفل شد به هیچ چیز جز نمره ی قبولی فکر نمی کرد .

راه دانشگاه تا خوابگاه را گریه می کرد . از خودش بدش می آمد . از پدرش ، دانشگاه ، مدیر گروه و ... . سریع خودش را به حمام رساند . ده بار خودش را شست ! ولی هنوز بوی الکل و مدیر گروه را حس می کرد ! تا صبح کابوس جانوارانی را می دید که از شیشه های پر از الکل در می آمدند و با لبخندی شیطانی به او نزدیک می شدند . در نزدیک ترین فاصله مدیر گروه هایی بودند که کارنامه ی قبولی در دستشان بود . یک هفته بعد از این ماجرا تمام خوشحالیش این بود که دیگر از پدرش سرکوفت نمی خورد و دیگر با اولین ولگردی که در خانه شان را بزند ازدواج نمی کند .

- ما داریم فردا می ریم شهرستان چیکار می کنی ؟

- میام .

- راستی کارت چی شد ؟

- درست شد ! مدیر گروه گفت یه کاریش می کنه .

- بچه ها شنیدین چند نفر از مسئولا رو عوض کردن ؟

- نه کیارو ؟ واسه چی ؟

- رییس دانشگاه و چند نفر از مدیر گروه ها ، نتیجه ی  انتخابات جدیده .

وقتی اسم مدیر گروهش را شنید دوباره حال روزی را کارنامه ی مشروطی اش را دیده بود پیدا کرد . سریع خودش را به دانشگاه رساند . با عجله به سمت کامپیوتر رفت و درخواست کارنامه ی مجدد کرد . نه یازده و بیست و پنج صدم ! این ممکن نبود . خودش را هر طور بود به دفتر مدیر گروه رساند . کسی را پشت میز دید که نمی شناخت .

- سلام

- سلام بفرمایید ؟

- استاد قرار بود راجع به کارنامه ام تجدید نظر بشه .

- جداً ، کارنامه تون رو ببینم ، کسی چیزی به من نگفته شاید زمان مدیر گروه سابق بوده اما آموزش می خواد کارهای اخیر ایشون رو مجدداً بررسی کنه شاید شما از همون موارد بودین !

دیگر هیچ چیز نمی شنید تمام اتاق دور سرش می چرخید . اشک تمام صورتش را خیس کرده بود . نفرت عجیبی در وجودش جوش می زد .

فردا وقتی که روزنامه ی عصر خبر پیدا شدن جنازه او را زیر پل معروف شهر چاپ کرد . مدیر گروهی دیگر در آزمایشگاهی دیگر را پشت سر یک مشروطی دیگر قفل می کرد !

 

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 13:58 توسط شهیار| |

 ۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

جعبه ی دستمال کاغذی را به دختر داد . دختر چند برگ دستمال در آورد و خودش را با آن پاک کرد .

پسر به رو ، روی تخت افتاده بود و پرواز یک حشره را در امتداد چراغ خواب بالای سرش نگاه می کرد . دختر بلند شد و به طرف در به راه افتاد . چند دقیقه طول کشید تا پسر صدای ریزش آب دوش را بشنود . هنوز هم صدای پدرش در گوشش بود : پسر، ما نیستیم شر درست نکنی ، رفیق مفیق نیاری خونه ... .

چشم بابا چند بار می گی این را خودش گفته بود ، اما همان موقع هم می دانست که دروغ می گوید . مثل همین شب که وقتی نامزدش از او پرسید خوبی ؟! گفته بود آره فقط یه خورده هیجان زده ام .

دختر گفت : اووه ، آقای هیجان شب عروسی چه می کنی ؟! راستی کارت ها رو گرفتی ؟ الان وقتشه که کارت ها رو پخش کنیم اون پاکت صورتی ها رو بخریم خوب .

هی حواست کجاست ؟ با توام !

- هان ، هیچی . باشه همون ها رو می خریم .

صدای دوش آب قطع شد . دختر نیمه لخت بیرون آمد . سشوار را برداشت و موهایش را خشک کرد . پسر رفت و چند اسکناس سبز و قرمز در آورد . حالا دختر بقیه ی لباس هایش را پوشیده بود و جلوی آینه با صورتش ور می رفت .

- بیا و دستش را جلو برد . وقتی دست های دختر اسکناس ها را لمس کرد . خنده ی کم رنگی بر لبش نشست .

پسر گفت : خودم واست زنگ می زنم .

آزمایشگاه شلوغ بود . وقتی نوبتش شد حسابی عرق کرده بود و کلافه که صدای منشی او را به خودش آورد . آقا نوبت شماست بفرمایید . سنگینی خاصی در نگاهش موج می زد . شما لطفا بفرمایید برای اتاق مشاوره

- اتاق مشاوره ؟! مشاوره واسه چی ؟

- شما برید مگه برای ازدواج نبود .

- خب ، آره .

- پس برید ، ته راهرو در آخر .

پسر راه افتاد . بعد از یک ساعت از اتاق بیرون آمد تنها چیزی که می فهمید تکرار صدای ریزش آب دوش ، صدای وزوز بال حشره ، پدرش که می گفت : ما که نبودیم خراب کاری که نکردی ؟! و نامزدش که می گفت : واسه شب عروسی چی سفارش بدیم ؟ هنوز پاکت آزمایش را در جیب می فشرد .

دختر گفت : شام خونه ی مامانم اینا هستیم ها .

- هان ، باشه بریم .

- تو چته ؟ امروز اصلا نیستی .

- من ! نه ، هیچی ام نیست گفتم که ...

دختر حرفش را قطع کرد . آره فقط هیجان زده ای و بعد خندید . حالا دیگر همه سر سفره ی شام بودند . پدر دختر پرسید . پس شوهرت کو ؟

- رفته دستشویی الان می آید .

- بابا نیم ساعته که اونجاس برو بیارش نکنه یواشکی در رفته و بعد همه خندیدند . دختر بلند شد و رو به دست شویی راه افتاد .

- شام یخ کرد . چرا نمیای دیگه ؟ تق تق تق ... .

- هی با توام ، دستت گیره حرف که میتونی بزنی . تق تق تق ... .

- حرف نزنی می آم تو ها . تق تق تق ... این بار محکم تر .

- خیلی خوب خودت خواستی . و در را باز کرد . اولین چیزی که دید خون آبه ی جلوی پایش و بعد ... .

با صدای جیغ دختر همه به سوی دستشویی دویدند . دختر بیهوش دم در افتاده بود . زن ها شروع به جیغ زدن کردند .

پدر پسر داخل شد یخه ی پسر را گرفت : بلند شو ! اما پسر تکان نخورد . نیم ساعتی بود  که خونش از بدن خارج می شد . برگه ی سفیدی روی آینه چسبیده بود.

وسط صفحه یک کلمه به خوبی خود نمایی می کرد :HIV +

 


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 23:58 توسط شهیار| |

شطرنجي براي تو

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

شطرنجی برای تو

 

عصر جمعه يکی از روز های تابستان ۸۰ بود . با پسر عمويم مهران به يکی از کافی شاپ های شيک شمال تهران رفتيم . مشغول خوردن نسکافه بودم که ورود زنی فوق العاده زيبا توجه ام را به خودش جلب کرد . يک پری تمام عيار با نرمی خاصی وارد کافی شاپ شد و پشت به ما روی صندلی جلوی ما نشست . در حال کف کردن بودم که با صدای مهران به خودم آمدم . مهران گفت : چيه ؟ حالت بد شد ؟ گفتم : مهران اين شاهزاده کيه ؟ ! عجيب خوشگله . مهران که قبلا به من گفته بود که عادت دارد معمولا هفته ای يک بار به اين کافی شاپ بيايد آن فرشته را می شناخت . گفت: شقايق بهرام پوره . سابقا يکی از دوست هام پيگير شده بود که باهاش رابطه بزنه ولی متوجه شد که شقايق يک شطرنج باز قهاره که فقط با کله گنده های خر پول هم تریپه و می پره .گفتم : شطرنج ؟ ! تو که منو مي شناسی . تا حالا کسی توی شطرنج روی دست من زده ؟ مهران گفت : نه اما مطمئنم که به تو حتی نگاه هم نمی کنه چه برسه به اینکه بخواهی روشو کم کنی یا با تو شطرنج بازی کنه ! راستش چون مهران علاقه ی زیادی به شطرنج نداشت و با من کم بازی می کرد  طبيعی بود که از توان من در شطرنج بی خبر باشد . من سالها در کانون شطرنج اصفهان عضو بودم اما به علت يک سری مشکلات مجبور به ترک اين ورزش شدم و رقابت حرفه ای را کنار گذاشتم ولی در ۹۵ درصد از رقابت هايم پيروز بودم و از هيچ کسی هم باکی نداشتم حتی کاسپاروف ! به مهران گفتم : می خوام باهاش شطرنج بازی کنم . مهران لبخندی زد و گفت : ما برای تفريح اومديم نه برای چيزی ديگه ! در همين لحظه دختر جوانی وارد کافی شاپ شد و به طرف شقايق رفت و پس از رو بوسی کنار او نشست . دختر جوان جعبه ی شطرنج کوچکی درآورد و با شقایق به بازی کردن مشغول شد . بلند شدم و به طرف آن ها رفتم مهران از من خواهش کرد که نروم ولی جذبه و زیبایی شقایق مرا رها نمی کرد به طرفشان رفتم و گفتم : سلام ! ببخشید خانوم امکان داره افتخار يه بازی رو به من بدید ؟ ! نگاهی به من کرد و با تمسخر نیشخندی زد و به بازی اش ادامه داد . لجم گرفته بود گفتم : حتماً می ترسی ؟ ! با عصبانیت گفت : آقا شما حالتون خوبه ؟ گفتم : آره چطور مگه ؟ گفت : پس لطفاً برین گمشین ! صندلی کنارم را جلو کشیدم و گفتم : میخوام بازی کنم ! چون لجاجت مرا دید از دوستش خواهش کرد که فعلاً کنار بکشد و من رو در روی او نشستم و مهران هم نظاره گر من شده بود . با آن چهره ی فوق العاده زیبا و با صدای نرم گفت : " مایه ؟! " گفتم : فقط می خوام خودمو امتحان کنم . همین ! پس شرطبندی نمی کنم . گفت :  ok و شروع کردیم . آنقدر محو او شده بودم که داشتم می باختم اما ناگهان فکر جالبی به ذهنم رسید . پس از حدود ده دقیقه من باختم اما این باخت دلیل خاصی داشت . پس از بازی کیفش را به شانش انداخت و به دوستش گفت بریم خونه ی ما و بعد رو به من کرد و گفت : خیلی بچه ای برو منچ و مار و پله بازی کن ! به شقایق گفتم : یه بار دیگه ! خواهش می کنم ! گفت : احمق تو حالت الان خوب نیست . گفتم : مایه می ذارم 10 قوطی ودکا ! . راستش پدر مهران یعنی عمو ایرج در منزل چندین کارتن ودکای ناب Rebroff  داشت اینکه جناب سرتیپ ایرج آنها را از کجا آورده بود و اینکه ماه ها در مرزهای غربي در کار شکار این جور کالا ها بوده بماند . در واقع من از او مایه گذاشته بودم . خلاصه شقایق به حرفم اهمیت نداد و به طرف در خروجی رفت . دوباره باصدای بلند گفتم 30 تا یک لحظه مکث کرد اما باز پشیمان شد و به طرف در راهش را ادامه داد . دوباره داد زدم 50 تا چطوره ؟! آخر سر ايستاد و به طرف من آمد چند نفری که در کافی شاپ بودند با تعجب به ما نگاه می کردند . آمد نزدیک و گفت : فردا همین ساعت اینجا باش !

شب موضوع را با عمو در میان گذاشتم اول ناراحت شد و گفت : تو حق نداشتی از کیسه ی خلیفه ببخشی . گفتم : پس شما چطور حق داشتید که از کیسه ی خلیفه بردارید ؟ ! خلاصه ریسک مرا قبول کرد . فردا راس ساعت 7 عصر در کافی شاپ بودم . پس از چند دقیقه شقایق آمد و سر میزی که من نشسته بودم نشست . گفت : سلام و سریع پرسید: میشه بپرسم چه تضمینی در مورد شرطت وجود داره ؟ گفتم : من حتماً می برم ؟ گفت : خوب در ازای بردت چی می خوای ؟ گفتم : خودتو ! با عصبانیت گفت : مثل اینکه خیلی کله شقی ! و بلند شد که برود . گفتم : نکنه می ترسی ببازی ؟! با ناراحتی گفت  : نه ! اصلاً اینجا جای بازی کردن نیست پا شو بریم خونه ی ما . سوار پژوGLX  او شدیم و با هم به خانه ی مجللی که در محله ی تجریش داشت رفتیم .  واقعاً برای رسیدن به یک شاهزاده ی تمام عیار ریسک بزرگی کرده بودم . به هر حال وارد خانه بزرگش شدیم . او تنها زندگی می کرد تنهای تنها او بعد ها گفت پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده  و این خانه با تمام متعلقاتش به او رسیده بعد از آن حادثه تنها دوستش شطرنج شده بود به طوری که حتی رو تختی اش هم مثل میدان نبرد شطرنج چهار خانه ی سفید و سیاه بود . توافق کردیم که شرطمان را قسط بندی کنیم . 5 بار بازی کنیم و در هر مرحله اگر او برد 10 ودکا بگیرد و به مرحله ی بعدی برویم و اگر من بردم یک قطعه از لباس های او را در بیاورم ! و او پنج تیکه لباس پوشیده بود ترتیب مراحل به این صورت بود که هر مرحله بردن مرحله ی قبل را بی ارزش می کرد مثلاً اگر دور اول را می برد 10 ودکا میگرفت اما اگر در دور دوم می باخت 10 ودکا را پس می داد و روسری اش را هم در می آورد . ترتیب لباس ها هم اینطور بود که اول روسری دوم پیراهن سوم شلوار چهارم سوتین و پنجم شورت بود . خلاصه بازی شروع شد . غرور او باعث شد که این شرط خطرناک را بپذیرد . در مرحله ی اول در کمتر از 5 دقیقه مات شدم . مرحله ی دوم 10 دقیقه بیشتر طول نکشید و بازی را واگذار کردم اما عملاً برای من فقط مرحله ی پنجم یعنی درآوردن شرت که باید با در آوردن 4 تیکه ی قبلی هم همراه بود مهم بود . برد های پی درپی او بیشتر مغرورش می کرد . مراحل 3 و 4 را هم واگذار کردم و مرحله ی آخر فرا رسید . او فکر می کرد که مرحله ی آخر را هم می برد و 50 ودکای بی زبان را از من خواهد گرفت . و من هم در تصور بدن بی لباسش شروع به بازی کردم . حدود 1 ساعت و 20 دقیق گذشت و شکستش دادم یعنی من فقط با او در مرحله ی آخر بازی کردم و چه ریسک بزرگی بود . آخر سر متوجه شد ک باختن من در کافی شاپ و 4 مرحله ی اول ترفندی بوده که او را راضی به پذیرفتن چنین شرط سنگینی کنم . سرش را توی دو دستش گرفت و آهی از ته دل کشید . دلم خیلی سوخت . گفتم : اگر ناراحتی شرط رو اجرا نکنیم ها ؟! لبخندی زد و گفت : دوست دارم از این بیشتر بهت ببازم . 20 دقیقه بعد تو اطاق خوابش روی صفحه ی شطرنج تختش مات مرحله ی ششم شد !                

   

 


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 14:43 توسط شهیار| |

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

پشت این پنجره ها

قبول شدن توی کنکور خیلی ساده نبود ، اما بالاخره موفق شدم . رشته اش خوب بود اما به نظر خودم جاش زیاد جالب نبود . مهندسی معماری بابلسر !

از شانس خوب من هم این واحد دانشگاهی به غیر بومی ها لطف داشتند و هیچ مسئولیتی رو در قبال خوابگاه نپذیرفته بودند . پدرم وضع مالی اش بد نبود ، من هم که تنها پسرش بودم . قبول کرد که برای پسر عزیزش ! خونه بگیره .

خلاصه بعد از ثبت نام سراغ یکی از دوست های قدیمی پدرم رفتیم که توی بابلسر زندگی می کرد . بعد از یکی دو روز سگ دو زدن توی بنگاه ها بالاخره یک تک اتاقی توی طبقه دوم یک ساختمان کلنگی پیدا کردیم خوبیش این بود که توی بهترین محل بابلسر بود .

بابلسر در واقع یه شهر توریستیه اما اکثر مردمش رو دانشجوها تشکیل می دن ، در مورد آب و هواش هم که پرسیدم گفتن اگه بارون شروع بشه باید دو هفته ی دیگه منتظر دیدن خورشید بود !

بگذریم ، بعد از نصیحت چند ساعته ی پدرم در مورد اینکه توی شهر غریب آبرومون رو نبری به تهران برگشتیم . بعد از خونه کشی تقریباً یک هفته ای طول کشید تا کاملاً مستقر شدم . کلاس ها هم شروع شده بود اولاش یکم شرایط سخت بودم اما کم کم خودم رو با اوضاع وفق دادم .

تنها سرگرمیم شده بود اینکه بعد از ظهر ها پس از درس خوندن مدتی از پشت پنجره های اتاقم بیرون رو تماشا کنم . توی این مدت متوجه همسایه ی رو به رو شده بودم . یک زن حدوداً بیست و پنج - شش ساله که به نظر می رسید ازدواج کرده باشه اما نکته ی عجیب این بود که هیچ مردی توی اون خونه رفت و آمد نمی کرد . شاید شوهرش مرده بود یا ... .

یه روز که از دانشگاه بر می گشتم . تصمیم گرفتم که کمی میوه بخرم . وارد میوه فروشی که شدم اون هم اونجا بود خدای من چقدر قیافه اش دلنشین بود . حدود یک دقیقه فقط نگاهش کردم . وقتی داشتم بر می گشتم دیدم یهو سرش گیج رفت و خورد زمین . سریع خودم رو بهش رسوندم و کمک خواستم . میوه های ریخته شده رو جمع کردم . یکی از زن های محل هم بهش آب قند داد . کم کم حالش جا اومد و رفت . اون روز وقتی از پشت پنجره ها به خونه ی رو به رو نگاه می کردم دیدم که اون هم داره منو نگاه می کنه !

از اون ماجرا به بعد هر موقع که می دیدمش می رفتم و وسایلی که خریده بود از دستش می گرفتم ، مبادا دوباره اون اتفاق تکرار بشه . یه روز بعد از اینکه تا در خونه اش همراهی اش کردم ، دعوتم کرد که برم تو و باهاش یه چایی بخورم کلی طفره رفتم ولی آخر سر مجبور شدم که پیشنهادش رو قبول کنم . خونه ی بسیار مجللی داشت یعنی این همه ثروت رو از کجا آورده بود؟  لباس هاش رو عوض کرد و چایی رو آورد . اومد نشست کنارم و دستم رو توی دستش گرفت . گرمای دستش داشت آتیشم می زد . صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و آروم گونه ام رو بوسید و گفت : خیلی وقت بود که کسی اینقدر بهم محبت نکرده بود ، دوستت دارم ! تمام بدنم داشت می لرزید ، آخه تا حالا هیچکس این طوری باهام حرف نزده بود .

پرسیدم : چرا این حرف رو می زنید ؟! به نظر می رسه که شما ازدواج کرده باشین . اینطور نیست ؟

در جواب گفت : آره ، حدود چهارسال پیش با پسر عموی پولدارم به اصرار خانواده ازدواج کردم . اما اون منو دوست نداشت و خیلی زود تنهام گذاشت . فقط با من ازدواج کرده بود که از زیر فشار های خانواده اش فرار کنه و خیلی زود از هم طلاق گرفتیم و رفت خارج . این خونه هم که می بینه در واقع مهریه ام می شه ! علاوه بر اون چند سال پیش هم پدرم فوت کرد و تمام ثروتش به تنها فرزندش که من بودم رسید آخه مادرم هم خیلی وقت پیش مرده بود . حالا دیگه تنهای تنهام نداشتن یه پشتیبان توی زندگی داره کمرمو می شکنه و هق هق گریه ش نذاشت که حرفش رو تموم کنه !

خودم رو بهش نزدیک کردم و دستش رو گرفتم و گفتم : گریه نکن من که اینجام ! حالا دیگه تنها نیستی !

خوشبختانه فردا جمعه بودم و می تونستم شب رو پیشش بمونم . بارون بیرون بیداد می کرد . یه شام مختصری خوردیم بعد از اون تا نیمه های شب از هر دری حرف زدیم از مشکلاتی که توی این مدت بدون شوهر براش پیش اومده بود می گفت و از اینکه چه شب هایی رو تا صبح در حسرت یه همدم چشم بهم نذاشته !

چند روز از اون ماجرا گذشت بارون های هفتگی سیل آسایی هم شروع شده بود . یه روز که از دانشگاه بر می گشتم دیدم . یه آمبولانس جلوی خونه اش وایساده . سراسیمه خودم رو رسوندم . چتر از دستم افتاد وقتی روی برانکار دیدمش که با یه پارچه ی سفید کاملاً پوشنده بودنش . بغض گلومو گرفته بود به سختی از پرستار پرسیدم : ببخشید ایشون فوت کردن ؟! جواب داد : بله چطور مگه ؟ گفتم : میشه بپرسم چرا ؟ جواب داد : مگه شما باهاش نسبتی دارین ؟ تا اونجایی که من می دونم ایشون هیچ فامیلی نداشتن آخه از مریض های خودمون بود ، سرطان داشت !

انگار تموم دنیا رو ریختن رو سرم ! بغض امونم نداد اما قطره های بارون اشک هام رو می شست . اصلاً معلوم نبود که دارم گریه می کنم یاد اون آهنگ ناصر عبداللهی افتادم که می گفت :

پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره

وقتی آهسته غروب تو خونه پا می ذاره

وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها می آد

توی خاک گلدونا بذر حسرت می کاره

وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها

وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می آره

وقتی توی آینه خودمو گم می کنم

می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره

تازه احساس می کنم که چشام بارونیه

پشت این پنجره ها داره بارون می باره


نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 0:11 توسط شهیار| |

قبل از هر چیز چند مطلب کوتاه .

۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است .

۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود .

فرصت از دست رفته !

دیگه با سلام کردن هاش هری دلم نمی ریخت . دیگه برق چشم هاش تاثیری روم نمی گذاشت ، دیگه حتی بوسیدن لباش آرزوم نبود . این اواخر انگار خودش هم این رو فهمیده بود . این رو از سنگینی نگاهش می شد خوند .

آره درسته تقصیر خودم بود ولی مستحق این برخورد هم نبودم ، درسته که توی رابطه برقرار کردن برای دوست شدن با دختر ها کمی خجالتی ام ولی این هم تقصیر من نیست ما ابن طوری بزرگ شدیم . با این حال همیشه به خودم می گم نباید توی این مورد دست دست می کردم .

بگذارید به کمی عقب تر برگردم . وقتی دانشگاه قبول شدم و از همون ترم اول به خاطر علاقه ای که به رشته ام و تسلطی که به درسام داشتم خیلی زود اسمم سر زبون بچه ها افتاد . اکثراً سر و دست می شکستن که تکلیف ها شون رو براشون انجام بدم ، حتی حاضر بودن پول هم بدن ولی من همه شون رو رد می کردم . اگر هم گاهی تمرینم رو به بعضی از پسرها می دادم تا بعد از ظهر کپی اش دست همه بود ! این برام مهم نبود که از صدقه سر من نمره بگیرن ، این اذیتم می کرد که فقط تمرین ها مهم بودن نه من ! مخصوصاً برای دختر ها .

روزی که یهو جلوم سبز شد و سلام شیطنت آمیزی بهم کرد رو خوب یادمه ، با سلامش دلم هری ریخت ، این بار استاد برای هر کس یه تمرین جدا مطرح کرده بود . مثل همه از من خواست کمکش کنم نمی دونم چرا نتونستم بهش ((نه)) بگم ! یه مدتی کارم این بود که تمرین ها رو بدون یک کلام حرف اضافه می گرفتم و بهتر از مال خودم حل می کردم و بهش پس می دادم ، هر تمرین رو به خاطر دیدنش و این که این بار دیگه بهش می گم می گرفتم .

اواخر ترم بود با خودم گفتم هرچه باداباد می رم و بهش می گم . مرگ یه بار و شیون یه بار . رفتم توی کتابخونه از پشت خودش بود ، سرم پایین بود رفتم جلو و سلام کردم سرمو که بالا آوردم دیدم که یکی دیگه است . الکی یه سوال پرسیدم و فرار کردم ، نشد !

هر روز با خودم می گفتم فردا دیگه وقتشه . واسه همین بود وقتی که چند وقت بعد وقتی توی پارک جلوی دانشگاه با یه پسر از همکلاسی ها دیدمش بد جوری از خودم بدم اومد . بی اختیار چشمام پر اشک شد ، نه به خاطر اون بلکه واسه فرصت هایی که از دست داده بودم . سریع یه تاکسی گرفتم و برگشتم خوابگاه . صدای شهیار قنبری توی ماشین بدجوری توی گوشم می زد یادمه یه جایی اش می گفت : دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها، آه چه کوتاهند !

 


نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 0:35 توسط شهیار| |

All rights reserved to Mahyar Pasarzangene