دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است . ۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود . - بیدار شو ! مگه نمی آی دانشگاه ؟ با رخوت چشمانش را باز کرد . - چرا الان حاضر می شم . در تمام مدت آماده شدنش به کارنامه و اینکه اگر دوباره مشروط شود اخراج می شود فکر می کرد ، اینقدر این مسئله فکر او را مشغول کرده بود که اصلاً متوجه نشد راه خانه تا دانشگاه را چطور رفته است . قبل از رسیدن به حراست چادر مشکی اش را از کیفش در آورد و سرش کرد . حالا دم در اتاق مدیر گروه بود . یکراست سر میزی رفت که خیلی شلوغ بود . - اه لعنتی ! دو نمره بهم کم داده ! - اینو نگاه معدلش A شده ! چشمانش مدام به روی میز می دوید ، وقتی اسم خودش را دید ته دلش خالی شد . کارنامه را برداشت . چند لحظه ی اول هیچ جا را نمی دید . دستانش بدجوری می لرزید ، تمام تنش خیس عرق بود . نه ((یازده و بیست و پنج صدم)) اینبار هم مشروط شده یود . او را اخراج می کردند ! صدای پدرش را می شنید که به او بدترین سر کوفت ها را می زد و تهدید می کرد که او را به هر ولگردی که در خانه را بزند شوهر می دهد . صدای زمین خوردنش بقیه را متوجه او کرد . وقتی در درمانگاه دانشگاه بهوش آمد ، دوستش را بالای سرش دید . - دیگه همه چی تموم شد مشروط شدم ! - نه بابا اینطور هم نیست می ریم با استادا حرف می زنیم درست میشه ، دکتر گفته تا یک ساعت دیگه باید اینجا باشی . یک ساعت بعد با هم پیش چند نفر از استاد ها رفتند ولی انگار برای هیچ کسی اخراج شدن او مهم نبود . -بیا بریم خاک تو سرشون ! حالا اگر براشون یه کم ناز و غمزه می کردیم بیست هم می دادن ! کثافت های ... . - تو برو خوابگاه من برم با چند نفر دیگه صحبت کنم ببینم چکار می کنم . - باشه خداحافظ . حدوداً ساعت سه بود ، دانشگاه خلوت تر از همیشه نشان می داد . حالا دم در اتاق مدیر گروه بود . تق تق تق - بفرمایید . - سلام استاد . - سلام حال شما ؟! این ترم چیکار کردین ؟ - استاد مشروط شدم . - جداً ! واقعاً متاسفم فکر کنم اخراج بشین . ترم قبل هم مشروط ثبت نام کرده بودین درسته ؟ و نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد . با گریه پاسخ داد : - بله استاد . - خیلی خب حالا گریه نکنین ، کاریه که شده . - استاد بدبخت شدم ! - خوب تقصیر خودتونه باید بیشتر تلاش می کردین . - یعنی راهی نیست . - با استاداتون صحبت کردین ؟ - بله ، ولی بی فایده بود . - خب متاسفم ! - یعنی هیچ راهی نیست . برقی در چشمان مدیر گروه درخشید . - البته خب شاید بشه یه کارایی کرد ولی ... ولی بستگی به شما داره ! - به من ؟ استاد من حاضرم هر کاری بکنم فقط مشروط نشم ! - پس من توی آزمایشگاه منتظرتون هستم ! - اما استاد یعنی آخه ... . - اما نداره نذارین حرفمو کلاً پس بگیرم ! نیم ساعت بعد وقتی در آزمایشگاه پشت سرش قفل شد به هیچ چیز جز نمره ی قبولی فکر نمی کرد . راه دانشگاه تا خوابگاه را گریه می کرد . از خودش بدش می آمد . از پدرش ، دانشگاه ، مدیر گروه و ... . سریع خودش را به حمام رساند . ده بار خودش را شست ! ولی هنوز بوی الکل و مدیر گروه را حس می کرد ! تا صبح کابوس جانوارانی را می دید که از شیشه های پر از الکل در می آمدند و با لبخندی شیطانی به او نزدیک می شدند . در نزدیک ترین فاصله مدیر گروه هایی بودند که کارنامه ی قبولی در دستشان بود . یک هفته بعد از این ماجرا تمام خوشحالیش این بود که دیگر از پدرش سرکوفت نمی خورد و دیگر با اولین ولگردی که در خانه شان را بزند ازدواج نمی کند . - ما داریم فردا می ریم شهرستان چیکار می کنی ؟ - میام . - راستی کارت چی شد ؟ - درست شد ! مدیر گروه گفت یه کاریش می کنه . - بچه ها شنیدین چند نفر از مسئولا رو عوض کردن ؟ - نه کیارو ؟ واسه چی ؟ - رییس دانشگاه و چند نفر از مدیر گروه ها ، نتیجه ی انتخابات جدیده . وقتی اسم مدیر گروهش را شنید دوباره حال روزی را کارنامه ی مشروطی اش را دیده بود پیدا کرد . سریع خودش را به دانشگاه رساند . با عجله به سمت کامپیوتر رفت و درخواست کارنامه ی مجدد کرد . نه یازده و بیست و پنج صدم ! این ممکن نبود . خودش را هر طور بود به دفتر مدیر گروه رساند . کسی را پشت میز دید که نمی شناخت . - سلام - سلام بفرمایید ؟ - استاد قرار بود راجع به کارنامه ام تجدید نظر بشه . - جداً ، کارنامه تون رو ببینم ، کسی چیزی به من نگفته شاید زمان مدیر گروه سابق بوده اما آموزش می خواد کارهای اخیر ایشون رو مجدداً بررسی کنه شاید شما از همون موارد بودین ! دیگر هیچ چیز نمی شنید تمام اتاق دور سرش می چرخید . اشک تمام صورتش را خیس کرده بود . نفرت عجیبی در وجودش جوش می زد . فردا وقتی که روزنامه ی عصر خبر پیدا شدن جنازه او را زیر پل معروف شهر چاپ کرد . مدیر گروهی دیگر در آزمایشگاهی دیگر را پشت سر یک مشروطی دیگر قفل می کرد !
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


