دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است . ۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود . زن نگاهی به مرد کرد و با انگلیسیِ دست و پا شکسته ای گفت : چرا مشروبتو نمی خوری ؟ غم و غصه در نگاه مرد موج می زد . او که به سکوت کردن عادت کرده بود این بار هم سکوت کرد ، اما پشیمان شد و پرسید : اهل کجایی ؟ زن جواب داد : می خوره کجایی باشم ؟ - آسیای شرقی شاید هم همین خاورمیانه یه جایی شبیه به مثلاً تاجیکستان ! - نزدیک گفتی من ایرانی ام ! - پس باید فارسی بلد باشی ! این بار با لهجه ی زیبای فارسی پاسخ داد : البته که بلدم ! انگار که دنیا را به او داده بودند که یک هموطن را در کشوری غریب یافته بود . - برای یک شب چقدر می گیری ؟! - زن با لبخند پاسخ داد . حالا که هموطن هستیم باهات کمتر حساب می کنم شما دویست درهم بده . مرد با تعجب گفت : دویست درهم ! چه خبره بابا . - چی فکر کردی ؟ از شیخ های اینجا کمتر از پونصد درهم نمی گیریم ! - پس بی خود نیست که می گن دبی پولدار ترین شیخ نشین خلیج فارسه . - تازه این که چیزی نیست تا بیست هزار درهم برای دختر باکره می دن ! راستی امشب توی کدوم هتل می خوابی ؟ - ولخرجی کردم امشب توی بهترین هتل دنیا می خوابم ، برج العرب ! زن خندید و گفت : پس نباید دویست درهم برات خیلی مهم باشه . مرد هم خندید . سوار ماشین که شدند زن پرسید : نگفتی چرا اومدی اینجا ؟ مرد با بی میلی گفت : بماند ، شاید بعداً برات تعریف کردم . وارد هتل که شدند بی اختیار زیبایی هتل حیرانشان کرد . مرد پرسید : چیه تا حالا برج العرب نیومدی !؟ تو که می گفتی با شیخ ها می پَری ! - آقای مهم ، قصر های شیخ ها صد برابر از اینجا مجلل تره ! مرد به خدمتکار هتل گفت : اتاق 207a لطفاً . کمی طول کشید تا آسانسور به طبقه ی همکف رسید و پس از مدت کوتاهی در اتاق 207a بودند . زن کیفش را روی میز گذاشت و لباس هایش را عوض کرد و شروع به آرایش کردن کرد حالا خیلی زیباتر شده بود . مرد هم لباس هایش را عوض کرده بود ، نور هالوژن فضای خاصی را ایجاد کرده بود . زن دستش را دور گردن مرد انداخت و گفت : تعریف کن . - چی رو ؟ - که چرا اومدی اینجا ؟ - آخه خیلی طولانیه وقت واسه اون کار نمی مونه ها ! و اینبار هر دو خندیدند . مرد روی تخت دراز کشید و زن سرش را روی شانه هایش گذاشت . - وقتی که بیست سالم شد اصرار های خانواده ام برای زن گرفتنم زیاد شد . نمی دونستم باید چی کار کنم . اصرار هاشون مدام مثل پتک توی سرم کوبیده می شد که تو به راه خلاف کشیده می شی و آدم باید زود سرش بره تو زندگی تا هوس کار خلاف نکنه . خلاصه اصرارهاشون کار خودش رو کرد و مجبورم کردن که با دختر خاله ام ازدواج کنم . دختری که از لحاظ زیبایی هیچ کم و کسری نداشت ولی زندگی ای که ما شروع کرده بودیم یک اشکال کوچیک داشت ، من و دختر خاله ام همدیگر رو دوست نداشتیم و این ازدواج کاملاً اجباری بود . از همون اول توی محبت کردن به همدیگه هم مشکل داشتیم چه برسه به مسائلی که برای حلشون توی زندگی نیاز به تجربه هست . مدتی گذشت و من توی خودم احساس می کردم که دارم کم کم بهش علاقه مند می شم ، اما هر چی که من به علاقه ام افزوده می شد ، علاقه ی اون کمتر می شد . رفتارش تغییر کرده بود احساس می کردم که رفتارش مشکوک شده ، به تلفن ها پنهانی جواب می داد ولی من کسی نبودم که بهش شک کنم یعنی نمی خواستم که شک کنم . یه روز زودتر از سر کار بر گشتم و یه دسته گل براش خریدم ، اما وقتی که در خونه رو باز کردم دیدم که در ورودی نیمه بازه ، سعی داشتم غافلگیرش کنم و یهویی گل ها رو بهش بدم اما متوجه شدم که صدای یه مرد غریبه هم از داخل اتاق خواب می آد . کمی که دقت کردم ... . و به اینجا که رسید بغض مرد ترکید و نگذاشت حرفش تمام شود . زن با نگرانی گفت : ببین ، نمی خواستم ناراحتت کنم ! - نه ، نه ! ببخشید نتونستم خودم رو کنترل کنم . و ادامه داد . - سعی کردم خودم رو هر جور شده از اون صحنه ی کثیف دور کنم ، اول خیلی گریه کردم اما پیش خودم گفتم که گریه کردن دردی رو دوا نمی کنه . اون روز دیرتر از همیشه به خونه برگشتم . فردای اون روز زنم رو فرستادم خونه ی پدرش و تمام اموالم رو پول نقد کردم و تصمیم گرفتم از ایران خارج بشم و نزدیک ترین و بهترین جایی که به فکرم رسید امارات بود . حالا هم که اینجا هستم . - و چرا اومدی دیسکو ؟ - من از روزی که ازدواج کردم یک بار اون طور که می خواستم س*ک*س نداشتم و حالا می خوام داشته باشم ، خنده داره حتی یک بار هم از یک زن نشنیدم که بگه دوستت دارم ! و دوباره گریه امانش نداد . زن بغلش کرد و موهایش را نوازش داد . یک قطره اشک از چشمانش روی صورت مرد چکید . - تو چرا گریه می کنی ؟ زن سعی کرد که چشمانش را پنهان کند ، اما نمی توانست . با صدایی لرزان گفت : دوستت دارم ! و بوسه لب هایش را بست . لب های زن طعم شیرینی داشت ، چیزی شبیه به عسل ! مرد گفت : نمی خوام بهم ترحم کنی ، تو باید پولت رو بگیری . زن چیزی نگفت . مرد از توی کیفش چند تا 50 درهمی درآورد و به زن داد . تازه از صرافی گرفته بودشان . زن لباس های مرد را درآورد مرد هم همین طور و ... . آلارم موبایل مرد بیدارش کرد . با رخوت سعی کرد از خواب بیدار شود ، انگار که کتک حسابی ای خورده باشد تمام بدنش درد می کرد . سعی کرد با دستش دنبال زن بگردد ولی او کنارش نبود . خیلی سریع بلند شد و پیراهنش را پوشید . توی اتاق دنبالش گشت ولی او رفته بود . توجه مرد به میز آرایش جلب شد . کنار آینه چهار پنجاه درهمی افتاده بود .
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


