دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
سرش پایین بود
. فقط صدای قدمهایش می آمد . دستش را در
جیب برد ، دستمالی بیرون آورد چشم و صورتش را
پاک کرد ، بعد نوک بینی . نفسش را محکم بیرون داد . صدای ماشین از
دور آمد . نور چراغهایش خیابان را روشن کرد سریع رد شد .
چیزی از آن بیرون افتاد یک کاسه یکبار
مصرف ، روی لبه چرخید ، چرق چرق صدا داد ، رفت تا که خورد به لبه
جدول ، آرام دور خود
چرخید بعد سریع به پشت افتاد . دوباره فقط
صدای قدمهایش می آمد . به کاسه كه رسید با نوک
پا آن را برگرداند می دانست کاسه خالی است. روی پل رسید ،
بالای اتوبان ، در ردیف چراغهایی که در دور دست به هم می پیچیدند . روی لبه پل
رفت آنطرفِ نرده ها ایستاد و دستانش را پشت نرده ها حلقه كرد ، سر و شانه اش
خم شد بود . به پائین نگاه کرد . از هر بلندی
گاهی یک ماشین می گذشت . یک سمت با نور سفید یک سمت با نور قرمز . دستانش
را بالا آورد مستقیم موازات شانه ها ، چشمانش را بست . باد موهایش راتکان می
داد ، پاهایش زیر لبه پل می لرزید . پنجه هایش را باز کرد ، دستمالي كه توي دستش مچاله شده بود از دستش افتاد
، با باد چرخید و پیچید تا که آخر افتاد وسط اتوبان ، کنار درختچه های
نورسته . پي نوشت : اين داستانك
نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي
به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز
ذكر نماييد . با تشكر
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


