دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است . ۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود . فرصت از دست رفته ! دیگه با سلام کردن هاش هری دلم نمی ریخت . دیگه برق چشم هاش تاثیری روم نمی گذاشت ، دیگه حتی بوسیدن لباش آرزوم نبود . این اواخر انگار خودش هم این رو فهمیده بود . این رو از سنگینی نگاهش می شد خوند . آره درسته تقصیر خودم بود ولی مستحق این برخورد هم نبودم ، درسته که توی رابطه برقرار کردن برای دوست شدن با دختر ها کمی خجالتی ام ولی این هم تقصیر من نیست ما ابن طوری بزرگ شدیم . با این حال همیشه به خودم می گم نباید توی این مورد دست دست می کردم . بگذارید به کمی عقب تر برگردم . وقتی دانشگاه قبول شدم و از همون ترم اول به خاطر علاقه ای که به رشته ام و تسلطی که به درسام داشتم خیلی زود اسمم سر زبون بچه ها افتاد . اکثراً سر و دست می شکستن که تکلیف ها شون رو براشون انجام بدم ، حتی حاضر بودن پول هم بدن ولی من همه شون رو رد می کردم . اگر هم گاهی تمرینم رو به بعضی از پسرها می دادم تا بعد از ظهر کپی اش دست همه بود ! این برام مهم نبود که از صدقه سر من نمره بگیرن ، این اذیتم می کرد که فقط تمرین ها مهم بودن نه من ! مخصوصاً برای دختر ها . روزی که یهو جلوم سبز شد و سلام شیطنت آمیزی بهم کرد رو خوب یادمه ، با سلامش دلم هری ریخت ، این بار استاد برای هر کس یه تمرین جدا مطرح کرده بود . مثل همه از من خواست کمکش کنم نمی دونم چرا نتونستم بهش ((نه)) بگم ! یه مدتی کارم این بود که تمرین ها رو بدون یک کلام حرف اضافه می گرفتم و بهتر از مال خودم حل می کردم و بهش پس می دادم ، هر تمرین رو به خاطر دیدنش و این که این بار دیگه بهش می گم می گرفتم . اواخر ترم بود با خودم گفتم هرچه باداباد می رم و بهش می گم . مرگ یه بار و شیون یه بار . رفتم توی کتابخونه از پشت خودش بود ، سرم پایین بود رفتم جلو و سلام کردم سرمو که بالا آوردم دیدم که یکی دیگه است . الکی یه سوال پرسیدم و فرار کردم ، نشد ! هر روز با خودم می گفتم فردا دیگه وقتشه . واسه همین بود وقتی که چند وقت بعد وقتی توی پارک جلوی دانشگاه با یه پسر از همکلاسی ها دیدمش بد جوری از خودم بدم اومد . بی اختیار چشمام پر اشک شد ، نه به خاطر اون بلکه واسه فرصت هایی که از دست داده بودم . سریع یه تاکسی گرفتم و برگشتم خوابگاه . صدای شهیار قنبری توی ماشین بدجوری توی گوشم می زد یادمه یه جایی اش می گفت : دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها، آه چه کوتاهند !
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


