دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
۱ - داستانی که در زیر می خوانید به هیچ وجه واقعی نیست و هرگونه مشابهت از لحاظ زمانی مکانی تصادفی است . ۲ - در این داستان سعی شده که از نام برای افراد استفاده نشود . پشت این پنجره ها قبول شدن توی کنکور خیلی ساده نبود ، اما بالاخره موفق شدم . رشته اش خوب بود اما به نظر خودم جاش زیاد جالب نبود . مهندسی معماری بابلسر ! از شانس خوب من هم این واحد دانشگاهی به غیر بومی ها لطف داشتند و هیچ مسئولیتی رو در قبال خوابگاه نپذیرفته بودند . پدرم وضع مالی اش بد نبود ، من هم که تنها پسرش بودم . قبول کرد که برای پسر عزیزش ! خونه بگیره . خلاصه بعد از ثبت نام سراغ یکی از دوست های قدیمی پدرم رفتیم که توی بابلسر زندگی می کرد . بعد از یکی دو روز سگ دو زدن توی بنگاه ها بالاخره یک تک اتاقی توی طبقه دوم یک ساختمان کلنگی پیدا کردیم خوبیش این بود که توی بهترین محل بابلسر بود . بابلسر در واقع یه شهر توریستیه اما اکثر مردمش رو دانشجوها تشکیل می دن ، در مورد آب و هواش هم که پرسیدم گفتن اگه بارون شروع بشه باید دو هفته ی دیگه منتظر دیدن خورشید بود ! بگذریم ، بعد از نصیحت چند ساعته ی پدرم در مورد اینکه توی شهر غریب آبرومون رو نبری به تهران برگشتیم . بعد از خونه کشی تقریباً یک هفته ای طول کشید تا کاملاً مستقر شدم . کلاس ها هم شروع شده بود اولاش یکم شرایط سخت بودم اما کم کم خودم رو با اوضاع وفق دادم . تنها سرگرمیم شده بود اینکه بعد از ظهر ها پس از درس خوندن مدتی از پشت پنجره های اتاقم بیرون رو تماشا کنم . توی این مدت متوجه همسایه ی رو به رو شده بودم . یک زن حدوداً بیست و پنج - شش ساله که به نظر می رسید ازدواج کرده باشه اما نکته ی عجیب این بود که هیچ مردی توی اون خونه رفت و آمد نمی کرد . شاید شوهرش مرده بود یا ... . یه روز که از دانشگاه بر می گشتم . تصمیم گرفتم که کمی میوه بخرم . وارد میوه فروشی که شدم اون هم اونجا بود خدای من چقدر قیافه اش دلنشین بود . حدود یک دقیقه فقط نگاهش کردم . وقتی داشتم بر می گشتم دیدم یهو سرش گیج رفت و خورد زمین . سریع خودم رو بهش رسوندم و کمک خواستم . میوه های ریخته شده رو جمع کردم . یکی از زن های محل هم بهش آب قند داد . کم کم حالش جا اومد و رفت . اون روز وقتی از پشت پنجره ها به خونه ی رو به رو نگاه می کردم دیدم که اون هم داره منو نگاه می کنه ! از اون ماجرا به بعد هر موقع که می دیدمش می رفتم و وسایلی که خریده بود از دستش می گرفتم ، مبادا دوباره اون اتفاق تکرار بشه . یه روز بعد از اینکه تا در خونه اش همراهی اش کردم ، دعوتم کرد که برم تو و باهاش یه چایی بخورم کلی طفره رفتم ولی آخر سر مجبور شدم که پیشنهادش رو قبول کنم . خونه ی بسیار مجللی داشت یعنی این همه ثروت رو از کجا آورده بود؟ لباس هاش رو عوض کرد و چایی رو آورد . اومد نشست کنارم و دستم رو توی دستش گرفت . گرمای دستش داشت آتیشم می زد . صورتش رو به صورتم نزدیک کرد و آروم گونه ام رو بوسید و گفت : خیلی وقت بود که کسی اینقدر بهم محبت نکرده بود ، دوستت دارم ! تمام بدنم داشت می لرزید ، آخه تا حالا هیچکس این طوری باهام حرف نزده بود . پرسیدم : چرا این حرف رو می زنید ؟! به نظر می رسه که شما ازدواج کرده باشین . اینطور نیست ؟ در جواب گفت : آره ، حدود چهارسال پیش با پسر عموی پولدارم به اصرار خانواده ازدواج کردم . اما اون منو دوست نداشت و خیلی زود تنهام گذاشت . فقط با من ازدواج کرده بود که از زیر فشار های خانواده اش فرار کنه و خیلی زود از هم طلاق گرفتیم و رفت خارج . این خونه هم که می بینه در واقع مهریه ام می شه ! علاوه بر اون چند سال پیش هم پدرم فوت کرد و تمام ثروتش به تنها فرزندش که من بودم رسید آخه مادرم هم خیلی وقت پیش مرده بود . حالا دیگه تنهای تنهام نداشتن یه پشتیبان توی زندگی داره کمرمو می شکنه و هق هق گریه ش نذاشت که حرفش رو تموم کنه ! خودم رو بهش نزدیک کردم و دستش رو گرفتم و گفتم : گریه نکن من که اینجام ! حالا دیگه تنها نیستی ! خوشبختانه فردا جمعه بودم و می تونستم شب رو پیشش بمونم . بارون بیرون بیداد می کرد . یه شام مختصری خوردیم بعد از اون تا نیمه های شب از هر دری حرف زدیم از مشکلاتی که توی این مدت بدون شوهر براش پیش اومده بود می گفت و از اینکه چه شب هایی رو تا صبح در حسرت یه همدم چشم بهم نذاشته ! چند روز از اون ماجرا گذشت بارون های هفتگی سیل آسایی هم شروع شده بود . یه روز که از دانشگاه بر می گشتم دیدم . یه آمبولانس جلوی خونه اش وایساده . سراسیمه خودم رو رسوندم . چتر از دستم افتاد وقتی روی برانکار دیدمش که با یه پارچه ی سفید کاملاً پوشنده بودنش . بغض گلومو گرفته بود به سختی از پرستار پرسیدم : ببخشید ایشون فوت کردن ؟! جواب داد : بله چطور مگه ؟ گفتم : میشه بپرسم چرا ؟ جواب داد : مگه شما باهاش نسبتی دارین ؟ تا اونجایی که من می دونم ایشون هیچ فامیلی نداشتن آخه از مریض های خودمون بود ، سرطان داشت ! انگار تموم دنیا رو ریختن رو سرم ! بغض امونم نداد اما قطره های بارون اشک هام رو می شست . اصلاً معلوم نبود که دارم گریه می کنم یاد اون آهنگ ناصر عبداللهی افتادم که می گفت : پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره وقتی آهسته غروب تو خونه پا می ذاره وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها می آد توی خاک گلدونا بذر حسرت می کاره وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها وقتی هر خاطره ای تو رو یادم می آره وقتی توی آینه خودمو گم می کنم می دونم که لحظه هام رنگ آبی نداره تازه احساس می کنم که چشام بارونیه پشت این پنجره ها داره بارون می باره
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


